...گاهی فقط سکوت
ارغوانی از آتش رودباری از الماس وز کبوده جنگل ها مرگ در خزان فریاد آن زمان که میپوسد ریشه های ابریشم برگهای نیلوفر وز کبوده میماند سایه های خاکستر مرگ هیچ زیبا نیست مرگ عاشقان زیباست مرگ عاشقانه ی شهر مرگ عاشقان در شب باشکوهتر مرگیست مرگ عاشقانه ی رود برکناره ی دریا مرگ نیست وز مرگش میخوانی مرگ شاهوار اینست دست نیاز پنجره را رد نمیکنم قلبم برای آینه ها تنگ نمیشود امّا دوباره گریه بی حد نمیکنم این قول را به تو, به تو مردانه میدهم دیگر به هیچکس, به خودم بد نمیکنم دریا اگر منم, تو به ساحل نشسته ای آری, فقط به خاطر تو,"مد" نمیکنم سخت آمدی به دستم و دیگر تو را, رها حتی اگر به تو میل باشد نمیکنم خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ ...فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران؟ گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین! در پس آن کوی بن بست در دل تو, آرزوهاست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران, باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه, بی بهانه شایدم, گم کرده خانه!!! از هجوم غم ملموس ,خــــدا میترسم کوچه ها روشن و شادند ولی میدانی؟! از غروب دل فانوس ,خـــدا میترسم از کلاغان رها واهمه ای نیست ,نترس من از این کفتر محبوس ,خدا میترسم ناله های تو مرا تا ته تردید کشاند من از این ناله منحوس ,خــدا میترسم تو که پیش خودمان طعنه زدی باکی نیست من از این مردم سالوس ,خدا میترسم یک نفر توی دلم شعر و غزل می خوانم من ازین شاعرمایوس ,خدا می ترسم _(مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محوِ تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور, چند ساعت راه است؟) باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد , بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست. رو به آن وسعتِ بی واژه که همواره مرا میخواند. یک نفر باز صدا زد :"سهراب"! کفش هایم کو؟ اعتباری به خروس سحری نیست دگر. دیر خوابیده و برخواستنش دشوارست. "کوک کن" ساعت خویش که موذن شب پیش, دسته گل داده به آب! و در آغوش سحر رفته به خواب و در این شهر سحر خیزی نیست که "سحر"نزدیک است...! شهر خالیست درها بسته جاده ها مسدود آسمان تار است و پردود مرد پیری گوشه ای گریان مینالد که وای مرد ها را میکشند نامردها سینه ها را میدرند نامردها خانه ی ما را به آتش میکشند کودکان را میبرند نامردها چشم او در دورها راه میکشد منتظر تا باز فریادی رسد مردی دیگر آید و دشنه ی نامردان مست را در درون سینه ای پر کینه ی شان جا دهد ولی افسوس دیگر هیچ نیست مردی دیگر در میان کوچه های پرخم و پر پیچ نیست مرد آهسته مینالد که وای, رشته ای امید را بگسسته اند درهای آرزو را بسته اند مردها را کشته اند مردها را کشته اند
برچسبها: باران, باز باران, خانه
برچسبها: خدا, میترسم
برچسبها: ندای آغاز, سهراب
برچسبها: سحر, ساعت
| Design By : Pichak |

